تابستونی که گذشت...

شهر شلوغ بود...
همه به دنبال گمشده خودشون بودند!!!
توی اون شلوغی دستهامون از هم رها شدند و ما دیگه همدیگر رو پیدا نکردیم.
کاش بودی و میدیدی که دستهای من چه سرد و خستند ٫ دلم شکسته و وجودم از ناامیدی فقط تو رو فریاد می زنه.تازه می فهمم که اونهایی که گمشده خودشون رو پیدا نکردند راست می گفتد.زندگی رو باختن...انتظار و انتظار...
شب و روز می نويسم.تکه کاغذ ها رو پاره می کنم و دوباره از اول شروع می کنم.
و باز از خط اول...
حواسم پرته پرته.نمی دونم چی می خوام بگم.اما فکر می کنم همه اينها نامه هايی هستند که به دست تو نمی رسه مثل اینکه کبوتر سفید نامه های من و وسط راه گم می کنه!!!خدا پشت و پناهت...هنوز هم دوست دارمت.

اخرای شهريور تب داغ اسمون بريده بود
هجم ايوان مملو ار ترانه پاييزی بود
عصر جمه نم نمک چادرشو رو حياط کشيده بود
غم دوری تو هم يه جوری توی دلم نشسته بود
محرم راز دلم تنها یه ماهی توی حوضه نقاشی بود
می دونست چی می کشم ٫ خودش هم عاشق بود
طفلکی مثل خود من دلشو به دریاها باخته بود
کاش میشد خودت ببینی حوضه ار اشکهای ما لبریز بود
من همش چشم براهت ٫ ماهیه منتظر دریا بود
می دونستم نمیایی ٫ صبره من بیخودی از روی خیال بود
ماهی هم فهمیده بود رسیدنش به دریاها فقط یه خواب بود
ادما به ادما نمی رسن ٫ ماهيها هم به درياها ٫ روزگار رسمش همين بود
شعر از محمد رضا

فکر می کنی واقعا به هم می رسيم؟؟
هرچند که می دونم پاسخ گوی اين سوال من و تو نيستيم!!

/ 0 نظر / 3 بازدید