فراموش شده...

آری ٫از تو گفتن نيز به هستی من آرامش خواصی می بخشد...
توی اون شبهای تاريک که بی کسی بود همه کسم تو با زبون همزبونی برام از ستاره های ظاهر در اسمون می گفتي و لالايی شبهای من قصه های پر فريب عشق تو بود...
اون باغ ٫ پنجره باغی پر از شقايقهای عاشق رو به روی دلم گشودی.
با چشمهای خسته تو که سياهيش سفيديه بخت من بود دوروبر خودم و نظاره می کردم.اين صدای تو بود که توی گوشهای من طنين انداخته بود و اسمم رو فرياد ميزد.دلم می خواست برای آخرين بار هم که شده بهت بگم که جز تو مونسی ديگه برای من پيدا نميشه.دلم هنوز مهر تو رو می خواد...
مسافر خسته من که قلبش پيراهن سياه به تن داشت می گفت: آدم يه روز به دنيا مياد يه روز هم از دنيا ميره هر کی که عاشق نباشه تنها مياد تنها هم ميره...و او تنها هم چشم از اين جهان فرو بست...حدس میزد که اینطوری بشه!
مگه من از تو چی می خواستم؟ بزرگترين آرزوی من اين بود که من و در حسرت عشقت نگذاري.و حرفهای من برای تو خيلی تلخ و و نامفهوم بودند!!!
توی اون غروب غمناک که لحظات با تو بودن رو برای من تازه می کرد٫ شدم رفيق نيمه راه تو...تنهام گذاشتی بی معرفت!!
تو کی هستی؟فراموش شدی مگه نه؟

/ 0 نظر / 3 بازدید