موضوع اين هفته ما...زندگی

ايستاد!!! قطار ديگه حرکت نمی کرد...
از قطار پياده شدم ديدم تک و تنهام و جلوی چشمام کوير خشک و خالی را می بينم.
سر روی زانوهام گذاشتم و شروع کردم به گريه کردن.در ان لحظه اگر خداوند تمام ابهای درياها و اقيانوسها را هم به چشمام می داد کم بود.اشکها را با گوشه لباسم پاک می کردم...
ناگهان صدايی به گوشم رسيد. کامليا...!!! مثل همیشه جواب دادم : جانم...
من و در اغوش گرفت و گفت : ناامید نشو...من همیشه در کنارت هستم.
زندگی را به یک قطار تشبیه می کنم.این قطار مسیر خود را نمی داند و از ایستگاههای زیادی می گذرد.هر لحظه امکان دارد بایستد اما نباید ناامید شد و باید با مشکلات جنگید...


zug9[1].gif


کلاس ساکت بود.کاملیا سرش و پایین انداخت و در حالیکه دستاش سرد بودند دفترش را بست...

/ 0 نظر / 2 بازدید