ارزوی مرگ...

توی کوچه کسی نبود جزء ما دوتا...
هوا سرد بود و دستهای ما از سرما يخ زده بودند.من با قلبی شکسته و تن و بدنی خسته و او که از خوشحالی زير پوست خود هم نمی گنجيد.همش می گفت که امروز به ارزوش می رسه.من هم که اصلا به حرفهاش گوش نمی کردم و زير لب زمزمه می کردم...

وقتی دل ارزش خودش و از دست بده و چشمها ديگه اشکی برای ريختن نداشته باشند٫وقتی قدرت قرياد زدن را هم نداشته باشی و بهت ثابت بشه که زمين ديگه دور خودش نمی چرخه٫ اره تازه می فهمی که عشق چقدر می تونه نامرد باشه....
باز تکرار می کردم...از تو فقط زخمی عميق روی دل من به يادگاری مونده .

توی چشمهايم نگاه کرد و گفت : ای کاش دست سرنوشت رقم بخت و برامون می نوشت و بعد پرسيد : تاحالا ارزوی مرگ رو کردی؟؟ گفت : ما ادمها انقدر در زندگی غرق می شويم که گاه گاهی فراموش می کنيم هر اغازی رو هم پايانی هم هست!!!
من هم که اصلا نمی فهميدم چی ميگه پرسيدم : ارزوی چی؟؟؟
تکه کاغذی رو بهم داد و بعد دور شد انقدر دور شده بود که دیگه نمی تونستم ببینمش.نگاهی به تکه کاغذ انداختم....


aarezooye-marg1.gif

وسط کوچه زير بارون و تنها زانو زدم و مثل ابرهای اسمون شروع به باريدن کردم...

حال با انکه همه ما می دونيم که مرگ روزی به سراغ همه ما می ايد چرا از ان می ترسیم و می گریزیم.تنها یک جواب برای این سوال وجود دارد :عشق به زندگی

/ 0 نظر / 2 بازدید